امروز، وقتی داشتم درباره یه موضوعی با آقای پدر حرف می زدم وُ ازم خواست کاری انجام بدَم که نهایتِ عذاب وُ سختی رو برام داره، گفت : "بچه عصای دست پدر وُ مادره ...!" با لحنی که نباید، جواب دادم : "برای یه بارَم که شده، از جناب برادر انتظار داشته باشین، نه من ...!" جالبه که اصلا عذابِ وجدان ندارم ... چند ساعت از بحثِمون گذشته، 2 ساعت بعدش ازَم خواست تو محیطِ Word متنی رو براش تایپ کنم که کردم، روابطمون عادیه ؛ اما ... خسته َم از این همه انتظاری که به عنوان "فرزند" ازَم دارن ... از این که همه ی عُمر، فرو رفتن تو نقشِ بچه مثبتِ مسئولیت پذیرِ عاقلِ خونواده که هیچ وقت حقِ هیچ خطایی نداشته به عهده ی من بوده و تفریح و شیطنت و آزاد بودن از هر مسئولیت و قید وُ بندی سهمِ جنابِ برادر ...
پ.ن. امروز به مادرخانومی گفتم : "میخوام برَم کلاسِ شیرینی پزی ...!" حدس زدن درباره ی عکس العملِ بعدش وُ حرفایی که زد به عهده ی خودتون ...!!!
دلتنگ نوشته های آریانا...