
بعد از بیست و شیش سال زندگی (که یک ماه وُ بیست و هشت روز دیگه وارد بیست و هفت سال میشه ...!) یا آقای پدر، من رو خوب نَشناخته، و یا خودم، خودم رو خوب نشناختم ...! وقتی هفت سال پیش، موقعِ ورود به دانشگاه تصمیم گرفت قانع َم کنه که به جای کامپیوتر نرم افزار، معماری رو انتخاب کنم /بدونِ اینکه ازَم بپرسه برای آینده َم چه برنامه ای دارم و آیا میتونم با معماری به اون برنامه ها برسم یا نه/ احتمالا هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسه که دخترش رو تو این درجه از بلاتکلیفی و دلسردی نسبت به زندگی و آینده ببینه ... ...
ادامه مطلب
دلم میخواد برَم ... یه جای دورِ دورِ خیلـــــــــــی دور ... مثلِ این دخترکِ چتر به دستِ گوشه وبلاگ ... حداقل اون باهوش تر از مَنه ... دَرسش رو خوب یاد گرفته که یه وقتایی، اصرار به ایستادگی و مقاومت در برابر مشکلات، باعثِ قَوی تر شدنِ تو وُ بالا رفتنِ عزت و احترامت تو ذهن دیگران نمیشه ... کَسی نبود که بهِم یاد بِده یه موقعیتایی تو زندگی هست که فقط باید فرار کنی ...! از خودت و بقیه ...! اگه بمونی و گارد بگیری برای ادامه دادن و جنگیدن، فقط خودت رو ضعیف تر کردی و امیدت رو ناامیدتر ... یه وقتایی، تغ...
ادامه مطلب